محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
200
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
از نقل كوزهء پر آب ظاهر مىشود كه كوزه را انتقال از مكان حقيقى است بنا بر آن كه از سطح حاوى خويش كه وقت سكون در آن تمكن داشت تجويز كرده به خلاف آب او كه سطح حاوى وى كه سطح كوزه است همچنان بر آب حاوى است ، پس آن را انتقال نشده مگر از مكان كوزه كه مجازا از مكان آب نيز مىتواند شد . و ايضا عام است كه متحرك را از مكانش انتقال تام بود يا غير تام ، تام آن كه از موضع اول بتمامه برآيد ، غير تام آن كه تجوز كند از محل مع بقاى بعض الأجزاء في بعض المكان الأول . و أينى را حركت مكانى نيز گويند لأن الأين هيئته حاصلة للشيء بسبب حصوله في المكان أي بالنسبة إلى مكانه الحقيقي أو المجازي و ايضا نقله خوانند لأن النقل من محل إلى محل لازم لها ، حقيقيّاً كان أو مجازيّاً . [ اختلاف حكما در معناى مكان ] و مكان نزد حكما به معانى مختلف آمده ، بعضى برآنند كه مراد از آن سطح باطن جسم حاوى است كه مماس بود بر سطح ظاهر جسم محوى را و مذهب ارسطو همين است . و بعضى مىگويند كه مقصود از آن چيزى است كه منع كند چيزى را از نزول و هو المشهور بين الناس ، زيرا كه مردم ارض را مكان حيوان مىگويند نه مكان هوا لأن الهواء لطيف لا يحتاج إلى أن يمنعها الأرض من النزول و بر طبق قول ارسطو ارض را نيز مكان هوا توان گفت لأن مكانها مؤلف عنده من سطح أرضي و سطح ناري و سطح مائي . اما نزد متكلمين مكان فراغ متوهم است كه قابل بود مر دخول ابعاد جسم را . بالجمله احوال امكنهء متفاوت واقع شده قسمى است كه سطح واحد باشد و پس همچون مكان فلك و قسمى آن كه از سطوح چند مختلف مركب باشد چنانچه در هوا گذشت و در آب نهر مثلا نيز معلوم است كه مكان او مؤلَّف از دو سطح است ، يعنى سطح ارض كه تحت او است و سطح هوا كه فوق آن است . و كذلك عام است كه بعضى سطوح كه مكان از آن مركب شده متحرك باشد و بعضى ساكن ، چنانچه در حجر كه موضوع بود بر ارض و حاوى باشد بر آن آب جارى مشهود است كه سطح ارضى ساكن است و سطح مائى متحرك و كذا هر چه بر ارض بود و هوا در حركت باشد و همچنان مىتواند كه مكان مركب نباشد از سطوح مختلف الحقايق و ليكن مكان متحرك بود و مكين ساكن يا هر دو متحرك چنانچه در حجر كه در وسط آب روان آويزان بود مشهود است كه آب متحرك است و حجر ساكن و نظير تحرّك هر دو سير سمك است در آب جارى و همينسان نظائر بسيار است ، چه در افلاك و چه در عناصر . و آنچه بعضى زعم كردهاند در حجر واقف في الماء الجاري كه حجر ساكن به حركت أينى متصف مىتواند شد بنا بر تبديل أيون كه در آنجا حاصل است و هذا خلفٌ جوابش آن است كه تبدل أيون كه در حد حركت مكانى ضبط شده نظر به حركت مكين است و در حجر مذكور تبدل أيون نظر به حركت مكان واقع شده و هذا خارج عن مبحثنا . نهضت دوم در حركت وضعى و وى آن است كه اجزاى شىء متبدل گردد و اين دو گونه است : يكى آن كه از قياس كردن بر غير بود فقط و نظير وى حركت جسم مستدير است بر مركز خود ، چون حركت رحى و حركت فلك و وضعى خالص كه در او شائبهء أينيّت نبود همين است . دوم آن كه نظر به نفس شىء بود و مثال او حركت قيام است قاعد را و قعود را و ظاهر است كه در اين حركات تبدّل در اجزاى متحرك مىشود قياس به ذات او و مقصود در اينجا همين است ، قطع نظر از آن كه تبدل در اجزاى نظر به خارج هم شود يا نه و معلوم است كه تبدل اجزاى نسبت به نفس شىء بنا بر مقاربت و مباعدت بعض اجزاى وى و قياس به بعض ديگر اجزايش و تبدل اجزا نسبت به خارج بنا بر تجوز بعض اجزاى شى است از مقابل و محاذات آنچه خارج بود از آن شىء ، خواه مقيس عليه